دغدغه ها فرصت نوشتن را مدتي به اسارت گرفته بود و رواني قلم در گستره اندوه به ايستايي متمايل مي شد، كم كم همه موانع خودساخته مرا بر آن مي داشت که با نوشتن غریبه باشم و نگارش کلمات را از خودم دور سازم . اما لحظه ای نجوایی شبیه رعد و برق بود که خبر بارش باران را در آسمان می پراکند و غبارهایی که در پی باران لاجرم شسته خواهند شد .

هیاهویی مرا به خود جلب می کرد نزدیک نزدیک تر که دویدم فرصتی برایش نمانده بود و عزم سفر به دیاری را داشت, او مرد سفر بود و تنها کوله بارش خدمت . تشویش ها مرا از زلالی باران دور کرده بود و نمی دیدم آیینه را که تمام قد صداقت بود . محروم تر از خودم او بود و تمام تعلقاتش بی اعتباری همه مقام ها را فریاد می زد .
او بود که در زمان آزردگی هایش دعای فرج را زمزمه می کرد و اشک هایش را دیدم در مراسمی که دکلمه ای برای امام منتظر (عجل اله ) خوانده شد, سرازیری اشک های زلال بود که دوباره به تمام روحش آرامش بخشید و بعد از هر دعا بود که عزمش را برای سفر دیگر جزم می کرد .

تنها به ادامه سفرهایش می اندیشید و خوشحالی اش را زمانی می شد تماشا کرد که طرحی در یکی از مناطق محروم به سرانجام می رسید اما یک سال و اندی تا پایان سفرهایش مجال هست و او خواهد ماند و مردمی که سالها دعایش خواهند گفت . سالها خواهد گذشت ولی هیچ وقت او از خاطرمحرومان فراموش نخواهد شد .
می دانم اندوهگین ترین حالاتش زمانی اتفاق خواهد افتاد که دیگر نتواند عزم سفر کند و چه خواهد گذشت آن زمانی که اخرین سفر را می رود و آخرین بدرقه کننده هایش که محرومان هستند اطرافش جمع شده اند و از ۸ سال حضور او در کنارشان می گویند و او که این سال های خدمت را در دقایقی مرور خواهد کرد .





براورد و تصویب کردند .










